
بدین ترتیب ساشا از چشم من افتاد. وقتی امروز توی کافه با یک دسته گل آمد نشست و بعد هم یک چیزی که توی کادو پیچیده بود گذاشت جلویم. من هاج و واج داشتم به گل های رز قرمزی که گذاشته بود توی دستهایم نگاه میکردم. البته زیاد هم هاج و واج نبودم. یعنی انتظارش را داشتم. بیشتر عصبی شدم تا اینکه عشوه بیایم و گونه هایم سرخ شود و خجالت بکشم. میخواستم استفراغ کنم. بعد صدایم کرد و من همانطور که داشتم نگاهش میکردم کلماتش را توی گوش هایم حلاجی میکردم. من..تو .. را ... دوست...تو....دختر رویاها...xa0 زیاد به حرف های...
ادامه مطلب