من زخم و زیلی شده ام. در زندگی به آدم های زیادی خوبی کردم، و به دوستان زیادی معرفت ورزیدم. اما دروغ نگفتم اگر بگویم پاسخ تمام مهرورزیهای صادقانه ام جز نامردی و بی معرفتی نبود. من همیشه کسی بودم که به درد دیگران میخوردم. آمدند، از من پله ساختند، رفتند بالا، مرا له کردند و رفتند.
دوست ندارم غم نامه بنویسم و چس ناله کنم. اما این چند وقت از معدود کسانی که حساب جانانه ای روی آنها باز کرده بودم هم رکب خوردم. میدانی همه اینها از صادق بودنم است.
حالا در آستانه ۲۷ سالگی فهمیدم که تنها هستم. عمیقا تنها. بسیار تنها. و بسیار تنها...
فهمیدم که روی هیچکس دیگر نباید هیچ حسابی باز کنم. حتی روی یک دوست صمیمی چندین ساله...
و میدانی وقتی به این درک برسی، حسابی غمگین میشوی. وقتی می فهمی همیشه از خوبی کردن یک جواب مشابه گرفتی! پس بهتر این است که دیگر مسیرت را کج کنی...
بی خیال تمام آدمها شوی. دوست و خانواده و فامیل. تو هیچکس را نداری. تنهای تنهایی. و تا به حال هرکس به سمتت آمده به فکر خودش بوده و بس...
آتیِ بیچاره...آتیِ تنها...
این را اینجا می نویسم که یادت باشد این زخم ها بوده که تورا چنین سخت کرده...وقتی در زندگی سختی های زیادی بکشی، و از تعداد زیادی آدم رکب بخوری، مثل یک جوجه تیغی می شوی که اجازه نمیدهی هیچکس به سمتت بیاید...
بعد می بینی شده ای یک آدم با هزار عقده و حرص...زخمی و خسته...تنها و تا ابد و تا همیشه تنها...
ما را در سایت گتسبی بزرگ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 61