هه

خرید بک لینک

خودم را می بینم که خودم را چال میکنم. خودم را می بینم که دارم هنوز خودم را چال میکنم. بخاطر چی؟ بخاطر چند تا پشمالو؛ چند تا؟ آه نمیدانم چند تا. پشمالوها همه از دم اصلا.
بعد به این فکر میکنم که زندگی ام قبل از ورود پشمالوها، چگونه بود؟ چقدر خوب بود. خودم بودم و خودم. آرزوهای بزرگی داشتم که با ورود اولین پشمالو، مثل برگ های پاییزی یکی یکی از درخت زندگی ام افتادند...
به نگار نگاه میکنم و میگویم: پس اینایی که دوست معمولی باحال دارن چه جوریاس؟ چرا من ندارم؟
تو که داشتی! دور و برت شلوغ بود که
آره. ولی
ولی چی؟
همشون از دم ازم سکس میخواستن همشون؛ الان تو و بهروز و اکیپشون که با همین، چه جوری با همین؟ سکسی چیزی؟
نه بابا. معمولی. اجتماعی
پس چرا من ندارم؟
نمیدونم...
منم نمیدونم...
سیگارم را برمیدارم و میروم روی صندلی روی پشت بام خانهی جدیدم، که در واقع میشود حیاطش، می نشینم و سرم را تکیه میدهم به پشتی صندلی و دهانم رو به آسمان میگیرم و دودش را فوت میکم توی هوا.
برمیگردم نگار را نگاه میکنم که ولو شده روی تخت و اس ام اس بازی میکند با دوست پسر جدیدش و خوشحال است.
من چرا خوشحال نمیشوم از این چیزها؟
چه خوشحالی عبثی.
به این فکر میکنم که با خودم ازدواج کنم مثل آن زنیکهی اجنبی که با خودش ازدواج کرده بود. به گمانم دیگر احساسی نیست که آن را تجربه نکرده باشم و میدانم ته هرچیزی چیست.
بعد فکر میکنم که یعنی میتوانم یک روز آنقدر قوی شوم که به هیچ پشمالویی احتیاج نداشته باشم؟ درحالیکه هنوز دارم به ساشا فکر میکنم و سوال اساسی ام این است که چرا وقتی هستم انگار برایش نیستم و وقتی نیستم میفتد دنبالم که باشم که باشم و دوباره مرا نبیند؟
بعد فکر میکنم هرچه کتمه گوری و قازقول بوده به پستم خورده تا به حال و یک مرد درست و حسابی در عمرم ندیدم که ندیدم.
بعد از خودم میپرسم از کی تا حالا انقدر ضعیف شدم؟ یادم نیست. قوی بودم یک روز و پیچ و مهره هایم را شل کردند پشمالوها و حالا به شدت آسیب پذیر و ضعیف هستم؛ آنقدر که فقط میخواهم تلپ شوم پیش کسی که مرا از همه چیز نجات دهد و بعد به این فکرم میدل فینگرم را نشان میدهم که تف توی همان کس که نجات دهنده خواهد بود!
به این فکر میکنم که از آخرین باری که سکس داشتم چقدر گذشته؟ یادم نیست. خیلی وقت است. احتمالا یک سال هم بیشتر. دروازه های سکس بسته شده و دروازه های عشق هم و دروازه های ورود هرگونه پشمالو هم...
و بعد از این زندگی بدون هرگونه پشمالو آیا امکان پذیر است؟ آی دونت نو !

گتسبی بزرگ...

ما را در سایت گتسبی بزرگ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 73 تاريخ: جمعه 12 آبان 1396 ساعت: 16:16

صفحه بندی