مقصر

خرید بک لینک

بعد که خوب فکر کردم دیدم زندگی همیشه بهترین آدم ها را سر راهم قرار داده بود. آدم های خوب آدم های حرفه ای در کارشان. این من بودم که همیشه گند میزدم به همه چیز. بیشتر که فکر کردم دیدم ایراد کارم کجاست. من آدمِ ماندنی و باگذشتی نبودم. من بلد نبودم فاصلهها را حفظ کنم. با آدمها زیاد صمیمی میشدم و بعد از مدتی همین زیادی صمیمی شدن، کار را خراب میکرد. و اگر فقط یک اشتباه از آنها سر میزد رهایشان میکردم. اگر میتوانستم فاصله ها را حفظ کنم الان دوست های زیادی داشتم... وقتی بیش از حد صمیمی شوید آنوقت جای کشفی باقی نمی ماند. طرف مقابل همه چیز را در موردت میداند و تو هم. این باعث میشود همه چیز کسل کننده شود. و بعد با همین چیزهایی که میدانی و میداند، گند میخورد به رابطه و تمام.
حالا که خوب فکر میکنم می بینم در سرتاسر زندگی گه بارم این ماجرا بارها تکرار شد. زندگی ولی همیشه برایم بهترین ها را انتخاب میکرد و میگذاشت جلویم. البته به جز کیان! بعد من گند میزدم و گندی که زدم را میگذاشتم جلوی زندگی.
برای همین از بهترین دوستم رها در دوران دانشکده بی خداحافظی جدا شدم. و همچنین از مهربان ترین دختری که سرکار دوستم بود مینا. از مصطفی که هنرمند بود و کیف می دوخت. از صابر که موسیقی درس میداد. از تمام دوست های اجتماعی خیلی خوبی که زندگی گذاشته بود جلویم. از فرانک که خیلی دوستم داشت. از شیما که فعال بود و همه جا کار میکرد. از رویا که مهندس موفقی بود. از شایان که رویای فیلمسازی داشت. از سپهر که خدای احساسات و شعر بود. از امیر که نویسنده بود. از شهره که به من پیشنهاد کار داده بود. از ایمان که آهنگساز بود. از صادق که سردبیر بود. از کیانا که تئاتری بود، از نینا که کیش زندگی میکرد، از ساناز که مثل خودم بود، از سعید که برای هر بیرون رفتنی پایه بود، از ممد که عقایدم را میپرستید و کارهایم را راه می انداخت... و از صدها دوست دیگری که رهایشان کردم و دیگر به آنها هیچ دسترسی ندارم...و اگر هم دسترسی پیدا کنم آنقدر آخرین برخورد گند بوده که حرفی برای گفتن نمی ماند...
من حتی توی همین وبلاگ هم دوستان خوبی سرراهم قرار گرفتند. دوستی که چهارده پونزده سال از من بزرگتر است و میخواست هرجوری که شده به من کمک کند و من با تلخی های مداومم او را از خود میرانم. و دوستی که همسنم است و حرف هم را می فهمیم و وراجی نمیکند و من زیاد محلش نمی دهم.
زندگی همیشه بهترین ها را در مقابلم قرار میداد. این من بودم که گند میزدم.
میدانی خیلی دردناک است که یک روز به این نتیجه برسی که مقصر تمام اتفاق ها خودت هستی. و دلت برای دوست هایت تنگ بشود. دوست هایی که اگر حفظشان میکردم حتما به دادم میرسیدند و حتما کارهای زیادی را به من پیشنهاد می دادند و سرم گرم میشد و چیزهای زیادی از آنها یاد میگرفتم.
من مقصر بی چون و چرای زندگی ام و روابطم هستم. آیا زندگی دوباره چنین آدم هایی را سر راهم قرار میدهد؟

+ نوشته شده در شنبه بیستم خرداد ۱۳۹۶ساعت 10:37 توسط |
گتسبی بزرگ...

ما را در سایت گتسبی بزرگ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 38 تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 13:23

صفحه بندی