شاید باورتان نشود ولی همیشه این آدمها بوده اند که ریده اند توی زندگی ام. میزان ریدن آنها توی زندگی ام به مراتب خیلی بیشتر از ریدن خودم بود. شما هرکجای زندگی ام را که نگاه کنید یک کونِ بوگندو می بینید که توی زندگی ام ریده. و امسال من ضربه های نهایی را از آدمها خوردم. جوری که تا عمر دارم به هیچ آدمی تکیه نمیکنم و امید نمی بندم و اعتماد نمیکنم. دیر یا زود همه به این باور میرسند اگر باهوش باشند. ولی اگر کصخلی باشند مثل بقیه، هی به آدمها تکیه میکنند تا به وقتش پشتشان را خالی کنند، هی امید می بندند که ناامیدشان کنند و هی اعتماد میکنند که زندگی شان را ریده مال کنند.
بعد می بینید به خاله تان، چند میلیون پول قرض داده اید و بعد از یک سال صاف صاف توی چشم هایت نگاه میکند و میگوید ندارم! چه کار میخواهید بکنید؟ بعد می بینید دوستی که مثل برادرت بود تمام پول هایت را که برای سرمایه گذاری داده بودی بهش بالا کشیده و رفته. چه کار میخواهید بکنید؟
بعد می بینید که در تمام این ۲۷ سال زندگی، آدمها تو را روی انگشتشان چرخاندند و به هر سمتی که خواستتد تو را بردند. چه کار میتوانی بکنی؟
بعد می بینید که اگر در تمام فیلم ها و سریال ها و اطرافیان، مادربزرگ یعنی یک پیرزن مهربان، در مورد من یعنی یک پیرسگِ جادوگر و سلیطه. برای اینکه یک روز می آید خانه تان و اثاث میاورد و میگوید اینجا را دخترم خریده و مال من است. و بعد از اینکه هزار تا حرف ناجور که ناشی از ذهن فسیل شده و متعفنش است را بهت میزند، با یک جر و بحث و یک جنگ جهانی و داد و قال پیش همسایه هایی که تا به حال از من صدای جیک هم نشنیده بودند حسابی آبرو ریزی میکند و تو را مجبور به فرار میکند و خیلی راحت تو را از خانه ات میندازد بیرون، جوری که قید تمام وسایلت را میزنی و با یک کوله پشتی و کیفِ دستی و لپ تاپ و دوربین عکاسی و گوشی و شارژر و کیف پول و یک مشت لباس زیر و تاپ و شلوار و چند تا دفتر یادداشت و یکی دو تا کتاب، به اولین ماشینی که جلوی پایت ترمز کرد میگویی دربست و میروی تعمیرگاه تا ماشینت را بیاوری. و آن لحظه قیافه ات جوری است که راننده که پسر جوان و مودبی است برمیگردد نگاهت میکند و میگوید: فرار کردی؟
من: آره...
کجا میری؟
نمیدونم...
آه میکشد و کلی حرف میزند که مراقب خودم باشم و آن لحظه دلم میخواهد به من شماره دهد تا باقی زندگی ام را با او باشم، یک راننده تحصیل کرده و تر و تمیز مودب و محجوب که از بد روزگار راننده شده و با اولین نگاه میفهمی که این حقش نیست...اما مودب تر از این حرفهاست که به من شماره دهد.
میدانی زندگی بازی های ساده و خطرناکی دارد، آنقدر که در یک لحظه که از همه بریدی، میتوانی دل به پسر معمولی با چهره ای مردانه و سمند خاکستری اش بدهی و باقی زندگی ات را بخواهی آن مرد کنارت باشد، اما این اتفاق نمیفتد، دل نمیدهی و او هم شماره نمیخواهد و گم میشود در ازدحام شهری که پر از حرام زاده است.
و همه این احساسات در عرض چهل دقیقه ای که توی ماشینش بودم افتاد، گریه میکردم و به من دستمال کاغذی داد. مثل فیلم ها. بعد با نگرانی سوال میکرد که کجا قرار است بروم و جوری به عقب نگاه میکرد و حواسش به خیابان نبود که هر لحظه گفتم الان است که به ماشین روبرویی بخوریم و همه چیز تمام شود و از این زندگی خلاص شوم و بنگ بنگ. راحت شوم.
وقتی هم پیاده شدم تا بروم تعمیرگاه، همانطور ایستاده بود و داشت نگاهم میکرد و با نگرانی لبخند میزد و من هم دو بار برگشتم نگاهش کردم مثل فیلم ها. اما همه چیز همانجا تمام شد. وارد تعمیرگاه شدم تا ماشینم را وردارم و وارد دنیای پر از گه و لجن شدم، دنیایی خارج از آن تاکسیِ شخصیِ آرام و امن.
آنوقت می نشینی توی ماشینت و کیف و کوله ات را محکم پرت میکنی روی صندلیِ کناری. به مادربزرگت فکر میکنی و میفهمی یک آواره شدی که پول رهن حتی در گوزترین نقطه شهر را نداری و پدرت خوشحال میشود که تو سرت را جلویش خم کنی و برگردی توی اتاق خانه پدری ات و خودت را آنجا حبس کنی تا هیچکس را نبینی، ولی این کار را نمیکنی. آن وقت یکی یکی به تمام اراذل و اوباشی که هرشب توی خانه ات میخوردند و می خوابیدند زنگ میزنی که من میتوانم آنجا بمانم تا وقتی پول جور کنم؟ آن وقت اساسی ترین ضربه زندگی ات را میخوری. دوستان گرمابه و گلستان یکی یکی تو را رد میکنند با هزار و یک بهانه. حالا که لازمشان داری همه گرفتارند همه کار دارند و نیستند و اینها همان هایی بودند که هروقت مشکلی داشتند خودشان را مینداختند گردنم و به دادشان میرسیدم...راستی چقدر احمق بودم که همیشه اول دیگران را دیدم بعد خودم را.
به لیست گوشی ام نگاه میکنم و می بینم آخرین گزینه کیان است. اما نه. حتی اگر بمیرم و توی خیابان مثل سگ جان بدهم هم به او زنگ نمیزنم تا شماره جدیدم را نداشته باشد. همانجا شماره اش را حذف میکنم و به روبرو خیره میشوم و به باد گرمی که توی درخت ها می وزد. عمیقا این را میفهمم که چقدر تنها هستم...
دست هایم روی فرمان ماشین خشک میشود، لمس میشود. بی حس بی حسم. با ناامیدی و با چشم های قرمز و صدایی گرفته که به زور از ته حلقم بیرون می آید با خودم زمزمه میکنم: آتی تو چه جهنمی میون چه لاشخورایی زندگی میکردی و خودت خبر نداشتی...
ما را در سایت گتسبی بزرگ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 74