همچنان

خرید بک لینک

مثل افسردگیِ بعد از یک سکسِ بدونِ عشق، حالِ من هم همین است؛ افسردگیِ خاموش و ممتد.
خانهی جدیدِ من سقفش چوبی است و کوچکتر از آن است که یک تختِ دونفره در آن جا بشود. دور تا دورش چوب است. و یک گوشهاش را یک گازِ رو میزی سه شعله با یک عدد کابینت زیرش و یکی رویش، قرار داده اند که یعنی اینجا آشپزخانه است. و سرویس بهداشتیاش یک توالت فرنگی است که چسبیده به روشویی و یک دوشِ آب به فاصلهی دو وجب به دیوار چسبیده.
کلِ خانه یک اتاق است و همهی بساطم را همینجا چیدهام، روی یچخالِ یک نفرهام، و کنار کمد. در واقع همه چیز دورم چیده شده و من مینشینم وسط به نورگیری نگاه میکنم که روی سقف است و شبها اگر ماه پیدایش شود، نورش میفتد توی نورگیر. یک پنجرهی خیلی کوچک هم دارد رو به پشتِ بام، چون این اتاق روی یک پشت بامِ یک برجِ بلند است که قبل از من، متعلق به پسری بوده که حالا رفته است کانادا.
از روی در و دیوار اینجا، میشود بوی کتابهایش را حس کرد که انگار تا خرتناقش درس خوانده که برود. یک جا کلیدیِ برجِ ایفل هم برایم گذاشته و من وقتی دربِ خانهام یا همان اتاقِ روی پشت بامم را باز میکنم، خیال میکنم دربِ یک قصرِ باشکوه را باز کردهام.
بیشتر شبیه اتاقکِ زیر شیروانی است و من حالا که ماشین ندارم و به جایش این اتاقک را اجاره کردهام نمیدانم باید چه گهی بخورم.
زندگی بدونِ ماشین، سخت و فرسوده است. از دیدنِ مردم در مترو و بیآرتی متنفرم. از خیره شدن هایشان توی صورتِ آدم، انگار که بدبختی چیزی باشند. از نشستن در تاکسیهایی که درش باز است و منتظر چند مسافرِ دیگر است بدم میآید. انگار گوسفندانی هستیم به انتظار رفتن به کشتارگاه.
به دربستهای ماشین شخصی مشکوکم، بعد از چند باری که طرف میخواست بلندم کند.
از تماس گرفتن با آژانس خوشم نمیآید و از بنز سوارانِ تاکسیهای آنلاین و اپلیکیشنهایی که باید شمارهات را به هزار راننده سیبیل کلفت یا ناناز بدهی بدم میآید.
از تمامِ وسایلم در خانهی قبلیام، فقط کتابهایم را آوردم و لباسهایم را.
کتابهایم را همینجوری روی هم چیدهام در چند ردیف، و لباسهایم را چپاندهام توی کمد. بقیهی وسایلم هم میشود چند تا ظرف و ظروف و یک فرشِ ۶ متری که هروقت باسنم از پارکت خسته شد، بنشینم رویش.
عصرها سیگار به دست میروم روی پشت بام و از بالا به آدمهایی نگاه میکنم که حتی دیده نمیشوند. از مورچه هم کوچکتر.
سیم کارتِ جدیدم را میگذارم توی گوشی و از اینکه جز چند نفر، هیچکس شمارهام را ندارد آرامش پیدا میکنم.
یک تختِ کم ارتفاع، که تقرییا چسبیده به زمین، و میشود جمعش کنی و بچسبانیاش توی دیوار؛ _که من حالِ این کار را ندارم_ آشپزخانه را از اتاق خواب جدا میکند که رویش همیشه لپ تاپ است و فندک و کنارش یک فلاسکِ یک نفره برای روزهای تشنگی و گشادی.
هنوز هیچی نشده روی یخچالم را پر کردهام از یادداشت و کار و فحش و علامت و ضربدر و کاغذهای رنگی رنگی.
به هرحال زندگی همچنان ادامه دارد، همانطور تخمی و همانطور مزخرف و همانطور تکراری و خسته کننده...

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 15:3 توسط |
گتسبی بزرگ...

ما را در سایت گتسبی بزرگ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 31 تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 1:51

صفحه بندی