
خب ماجرا این است که دیگر دلم نمیخواهد فلیسه باشم. چرا؟ چون از این موجود خسته شده ام. فلیسه سالهای سال با من بود. خودم بودم. خود خودم. از یک جایی به بعد عادت شد. از یک جایی به بعد میخواستم از شرش خلاص شوم ولی مثل بختک به من چسبیده بود. در موقعیت های زیادی از زندگی ام به من چنگ می انداخت و گلویم را ف...
ادامه مطلب
پیرزن آمد نشست کنارم. بی آنکه اجازه بگیرد. داشتم توی پارک ساعی سیگار میکشیدم و به مردم نگاه میکردم. پیرزن آخ و واخی گفت و کیسههای سنگینِ توی دستش را گذاشت روی زمین. بدون اینکه نگاهش کنم به سیگار کشیدنم ادامه دادم. شروع کرد به حرف زدن. بدونِ اینکه از من اجازه بگیرد میخواهم بشنوم یا نه. طبلِ حلبیِ گونتر گراس روی پایم بود و سیگار بین انگشتانم و عینک آفتابی روی چشمانم و سوییچ ماشین توی جیبم. پیرزن شروع کرده بود به حرف زدن. نیم نگاهی بهش انداختم و سر تکان دادم. یعنی که دارم گوش میکنم. یعنی که بیا و ب...
ادامه مطلب