خلوت

خرید بک لینک

پیرزن آمد نشست کنارم. بی آنکه اجازه بگیرد. داشتم توی پارک ساعی سیگار میکشیدم و به مردم نگاه میکردم. پیرزن آخ و واخی گفت و کیسههای سنگینِ توی دستش را گذاشت روی زمین. بدون اینکه نگاهش کنم به سیگار کشیدنم ادامه دادم. شروع کرد به حرف زدن. بدونِ اینکه از من اجازه بگیرد میخواهم بشنوم یا نه. طبلِ حلبیِ گونتر گراس روی پایم بود و سیگار بین انگشتانم و عینک آفتابی روی چشمانم و سوییچ ماشین توی جیبم. پیرزن شروع کرده بود به حرف زدن. نیم نگاهی بهش انداختم و سر تکان دادم. یعنی که دارم گوش میکنم. یعنی که بیا و بتمرگ اینجا و از تجربههای تخمیات بگو. یعنی نمیدانم اگر شاه نبود شما پیرزن ها و پیرمردها از چه چیزی میخواستین زر بزنین و برای ما دل بسوزانین. آهی کشیدم و در حالیکه سیگارم گوشه لبم بود، سیگار بعدی را از جعبه بیرون آوردم. زنک گفت: دخترم انقدر نکش دندونات خراب میشه. به من گفته بود دخترم. بدون اینکه از من اجازه بگیرد. و داشت درمورد خصوصی ترینِ مسائلِ زندگیام نظر میداد باز هم بدون اینکه از من اجازه بگیرد. سر تکان میدادم و او خوشحال بود که دارد روی من تاثیر میگذارد. سیگار میکشیدم و به پسرِ بدقوارهای نگاه میکردم که از نیمکتِ روبرویی داشت ایما و اشاره می کرد. ابرو میانداخت و سر تکان میداد و من چون عینک به چشمانم بود همانطور داشتم به منظرهي پشت پسر نگاه میکردم و او همانطور چشم دوخته بود به من. و پیرزن همانطور ونگ ونگ میکرد. شروع کرده بود قصهی زندگیاش را برایم میگفت. بدون آنکه بخواهم. گفته بود سرطان دارد دخترش آمریکاست پسرش مرده. من نگاهش میکردم و سر تکان میدادم و او مثل یک آبپاش تف پرت میکرد وقتی حرفهای سین دار و پ دار میگفت. من چه؟ من در جامهی یک دخترِ صبور و متین که به بزرگتر ها احترام می گذارد بودم درحالیکه توی دلم میگفتم به تخمم. پسر بدقواره رفته بود. پسر بدقوارهی شمارهی دو آمده بود نشسته بود نیکمتِ آنطرفی. و چون فکر میکرد پیرزنها حتما باید کر باشند، بلند میگفت: بیام بشینم اونجا؟ اجازه میدی؟

به این فکر کردم که چرا نمیتوانم یک ساعت در یک پارکِ خراب شده یک خلوتی داشته باشم. بدون اینکه پیرزنها بیایند قصهی زندگیشان را بگویند و پیرمردها مرا برای پسرشان خواستگاری کنند و پسرهای بدقواره به من علامت بدهند و بچههای کل کثیف به من بچسبند که فال و گل و دستمال کاغذی بخرم و من با نفرت نگاهشان کنم.

بعد یادم میآید که مینا برای این بچهها گریه میکرد و بعد یادم میآید که همه جا پر شده از اینکه حواستان به اینجور بچه ها باشد. سیگار میکشم و بیشتر یادم میآید. فکر میکنم به اینکه یک روز توی یک بازار صنایع دستی، دخترکی جلویم را گرفت و گفت دوس دارین دربارهی این طرحی که تو دستامه بدونین؟ و من اخم کردم که بله چی هس حالا؟ و دخترک همانطور ایستاده یه ربع حرف زد و از مشقات و بدبختیهای کودکان کار گفت و گفت و گفت. طرحی بود که به کودکان داوطلبانه درس میدادند و چون تخته شاسی دستم دیده بود گفت شما میتونین به بچه ها نقاشی هم یاد بدین و... همانطور داشت از دنیای رویاییاش میگفت و منم انصافا داشتم با دقت گوش میکردم. چند تا پسر هم آنطرف بودند و بیصبرانه میخواستند من قبول کنم و بگم به به چه طرح انسان دوستانهای.

دخترک که حرفهایش تمام شد گفت: حالا موافقین؟ بدون لحظهای درنگ گفتم: نه اصلا تمایل ندارم. پسرهای پشت سری پقی زدند زیر خنده و همه گمان کردند که من دخترک را اسگل کردم اما درواقع من ذرهای دلسوزی برای کودکان کار ندارم و همیشه از آه و فغان دیگران تعجب میکنم. خب به درک.

«هیچوقت شوهر نکن دخترم» اصلا نفهمیدم حرفهای پیرزن کی به اینجا کشیده شده بود. همانطور داشت حرف میزد که شوهرش باهاش چه کار کرده. پسر بدقوارهی دو هنوز خیره به من بود و لبخند می زد. پیرزن وراج هنوز داشت حرف میزد. جامهی دختر صبور و حرفگوش کن هیچوقت به تنم اندازه نبود. صبرم تمام شد. من آدم نقش بازی کردن نیستم. سیگارم را انداختم زیرکفشم و له کردم و بلند شدم و رفتم. از گوشهي عینک دیدم کلمات بر دهانِ پیرزن و لبخند بر دهان پسر بدقوارهی شماره ی دو ماسید. کیف کردم از بیرحم بودنم.

گتسبی بزرگ...

ما را در سایت گتسبی بزرگ دنبال می‌کنید

برچسب: خلوت,خلوت چت,خلوت به انگلیسی,خلوت گزیده,خلوتي كو كه خيالات,خلوت دل,خلوت خروس,خلوت meaning,خلوتی کو که خیالات,خلوت چت روم, نویسنده: بازدید: 67 تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 7:43

صفحه بندی