یک روزهایی هم اینطوری است. صبح تا شب حالت خوب است و بعد یکهو آخرشبی یک بیشعور از تمام بیشعور های دنیا مسیج میزند که: «هی آتی. فلانی کتابشو یه نشر توپ چاپ کرده. فردا دورهمی گذاشته. شمارتو نداشت گفت حتما بهت بگم. خیلی دوست داره توام باشی. میای دیگه؟»
من گنگ و بی حرکت به گوشیام خیره شدم. و بارها و بارها مسیج را خواندم. بعد به دنیای وحشتناکی که در آن بیرون بود فکر کردم. اسم فلانی که را که چند سالی از من کوچک تر است سرچ کردم. همه جا عکسهایش بود با تمامِ انتشاراتی ها و کتاب ها و نویسنده ها و شاعرها و وبلاگ نویس ها و ...
احساس جزیرهای را داشتم که در اقیانوسی عمیق تنهاست. و تنها. و تنها. عکسهایش را میدیدم و غمگین میشدم. او که بود؟ او کسی بود که همیشه به من میگفت خوش بحالت چقدر خوب مینویسی. او کسی بود که همه مرا یک میدانستند و او را هیچ. حالا او یک بود و من هیچ.
بعد نشستم و فکر کردم به سارا که او هم چند سال پیش مرا به این وضع انداخت. همسنم بود و با هم در یک خراب شده ای مینوشتیم. او همیشه مرا تحسین میکرد. همه همیشه میگفتند سارا چرت و پرت مینویسد. چندسال پیش وقتی دیدم در یکی از جشنواره ها سوم شده خیره شدم به مانیتور. وقتی شنیدم با بزرگان تئاتر کار میکند خشکم زد.
من کجا بودم؟ من در غارم بودم. یک غار بی عبور. بیرون از این غار آدم ها با شتاب به آرزوهایشان میرسیدند و من دیوانهی تنهایی بودم که ارتباطم با تمام آدم ها قطع بود. وقتی همه با دوستهایشان عکس میاندازند و با انتشاراتی ها دوست میشوند که کتابشان را چاپ کند، من دیوانهی تنهایی هستم در غاری خودساخته.
حالا نشستهام و فکر میکنم چقدر تنهایم. از خودم میپرسم چرا من هیچوقت تحمل ادمها را ندارم؟ چرا حوصله این ارتباطات را ندارم؟ چرا این چیزها حالم را بهم میزند؟ چرا مثل جزیره ای متروک گوشهای افتادهام و بالا رفتن احمقها را از پلهها نگاه میکنم؟
چشمهایم را میبندم و به این فکر میکنم که تنها چیزی که همین حالا دلم میخواهد این است که برای هزاران سال بخوابم.
این احساسات مزخرف به من نشان میدهد که من هنوز دنیای نوشتن را دوست دارم. دنیای نوشتن و ادبیات کوفتی که هیچوقت هیچ خیری از آن ندیدم. از این دوست داشتن وحشت میکنم. و دلم مرگ میخواهد.
گوشی هنوز دستم است. به کلمهی «میای دیگه؟» خیره میشوم. آه میکشم و می نویسم: « به ت خ م م. من مُردم. رو من حساب نکن. دیگه هیچوقت حدس نزن که من چیکار میکنم. احمق. »
مسیج را میفرستم و گوشیام را خاموش میکنم.
بعد به در و دیوار خانه میگویم: آدمای لعنتی آدمای لعنتی. همه جا هستن همه جا. مثل مور و ملخ. ف ا ک به این دورهمی ها. ف ا ک به تموم ارتباطاتتون. از همشون متنفرم. یه مشت لجن احمق اون بیرونن. یه مشت لجن احمق.
گتسبی بزرگ...ما را در سایت گتسبی بزرگ دنبال میکنید
برچسب: حالم خراب است,این روزها حالم خراب است,امشب حالم خراب است,جمله حالم خراب است,این روزها انقدر حالم خراب است, نویسنده: بازدید: 35