مردم میگویند که مادر بزرگ ها مهربانند و باید با پیرپاتال ها با مهربانی رفتار کرد چون آنها زحمت کشیده اند و خودشان را رسانده اند به این سن و سال. اما همیشه اینطور نیست. مادر بزرگ من یک سلیطه است که جز تفاله های طاغوتی است. مادربزرگ من سراسر عقده و حرص و دیو صفتی است. همین چند روز پیش بود که به من گفت تو چرا هی کونت را انداختی روی مبل و فرت و فرت فیلم می بینی؟ من از کوره در رفتم و دلم میخواست همان لحظه او را از پنجره پرت کنم پایین. آخر او 2 ماه آمده بود اینجا و خودش را انداخته بود خانه من. یعنی خانه سابقم.
او آمده بود اینجا برای اینکه ماموریت داشت تا مرا به گا بدهد. تا مثل آفتاب پرست خودش را باز و بسته کند و من به او برسم. خدایا من چگونه میتوانم به یک پیرزن برسم؟ این سوالی بود که من هر لحظه از خودم میپرسیدم. او از من صبحانه و ناهار و شام میخواست. و میخواست که با ماشینم او را به گردش ببرم. بعد هر لحظه به من و کارهایم سرک میکشید و همیشه ی خدا سرش توی ماتحتم بود که کجا میروم و چه میکنم و اسم دوستم چیست و از این چیزها. شاید اینها برای شما هیچ چیز خاصی به حساب نیاید اما برای من نه. حالا شما شاید فکر کنید مادر بزرگ من افلیجی چیزی است و خیلی گناه دارد. نه اینطور نیست. او یک پیرزن 70 ساله است که تمام عقده های جوانی اش را دوست دارد حالا جبران کند و خیلی هم سالم و سرحال است و روزی یک قرص هم نمیخورد و خیلی استوار راه میرود و هیچ مرگش هم نیست و حقوق ثابت هم دارد و دو تا خانه.
او در تمام این مدت چرت و پرت میگفت. برای اینکه او یک پیرزن کم عقل است که بدون آنکه فکر کند حرف میزند و من دلم میخواهد با همین دست هایم خفه اش کنم. تصور کنید کسی آمده به خانه شما میهمانی و بعد گنده گوزی و زبان درازی هم میکند و چپ و راست بهت تیکه می اندازد:
تو چون تو رفاه بودی اینطوری شدی انقدر که از اول هرچی خواستی بهت دادن و بابا ننه ات خوب بهت پول دادن.
اسم دوستت چیه که باهاش میری بیرون صب تا شب؟
تو نه شوهر کردی نه کار درست حسابی داری پس چه غلطی میکنی خاک تو سرت!
من همسن تو بودم 4 تا شکم زاییده بودم!
انقدر از اول امکانات بهت دادن اینطوری چشم دریده شدی!
چه گهی میخوری پای لپ تاپ؟
چی شد تو که اونقدر خواستگار داشتی چرا شوهر نکردی. همش دروغ بود نه؟ من که میدونستم ننه ات دروغ میگه. توام لنگه اونی.
مادربزرگ من یک جادوگر است که حیف جارو ندارد که رویش بنشیند و از این خانه به آن خانه برود و همه را خانه خراب کند. او یک عفریت جادوگر است که دوست دارد همه آدمها به بدبختی برسند و از دیدن بدبختی دیگران لذت میبرد. او یک برده ی شکم است. شکم او مثل چاه توالت می ماند که هرچه درونش بریزی پر نمیشود و همیشه ی خدا هم طلبکار است. او امکان ندارد حتی یکبار از شما تشکر کند، درواقع احساس میکند تمام دنیا نوکر او هستند و باید مدام به او برسند. بعد مردم میگویند با پیرها مهربان باشید و آنها را به خانه سالمندان نفرستید.
کلید را توی قفل در چرخاندم که شنیدم مادربزرگم تلفنی داشت پشت سرم چرت و پرت میگفت و خیال میکرد من نیستم. همان لحظه زنگ زدم به یکی از بچه هایش و گفتم بیا این مادرتو از اینجا ببر. همین امروز.
بعد هم رفتم به آن پیری گفتم وسایلتو جمع کن فلانی میاد دنبالت. میری خونه اون. به من دیگه ربطی نداره مسئولیتت.
آنوقت هرچه از دهانش در آمد به من گفت و من بی آنکه جوابش را بدهم مسیج دادم به ایرج: واسم دنبال یه خونه باش. خیلی زود.
ما را در سایت گتسبی بزرگ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 29