محتوا

خرید بک لینک

مادر من یک زن وابسته و تنهاست. او هم مثل تمام مادران ایرانی، اول دختر یک نفر بوده و بعد همسر یک نفر و بعد هم شده مادر یک نفر. مادر من هیچ شخصیت مستقلی خارج از این سه نقش از قبل تعیین شده ندارد.

این روزها که مادرم اینجاست، من او را می بینم و حرص میخورم. عصبی میشوم و گیر میدهم بهش. پدرم رفته نمیدانم کدام گورستانی تا یکی از اقوامش را خاک کند. حالا مادرم آمده اینجا و با این رفتار و فکرش هی سوهان میکشد روی روح و روانم. بعد میگوید تو خودت مادر میشوی و میفهمی! خیلی راحت میگویم: من اگه مادر بشم همچین مادری نمیشم. من شخصیت مستقل خودمو دارم. خب راست هم میگویم. من همیشه یک آدم مستقل بودم. همانطور که هیچوقت دختر یک نفر نبودم هیچوقت همسر یک نفر نمیشوم و مادر یک نفر هم نخواهم شد. یعنی خارج از این سه نقش زندگی خواهم کرد حتی اگر همسر بشوم و مادر بشوم.

خب اینها را که برای مادرم توضیح میدهم متوجه نمیشود بعد با چشم های همیشه وغ زده اش به من نگاه میکند اما انگار به من نگاه نمیکند. یعنی به چیزی در من نگاه میکند که من نمیدانم چیست. انگار مثلن دارد با خودش میگوید: این دختره پاک دیوونس. یا دارد توی دلش برایم دل میسوزاند. خب از نظر مادرم من یک دختر غیرعادی هستم چون زیاد کتاب میخوانم و دوستان کمی دارم و دور تمام اقوام را خط کشیده ام. او مرا یک دختر منزوی و افسرده به حساب می آورد که از سنش بیشتر میفهمد. همین. او چیز دیگری درباره من نمیداند. از نظر او من اگر دختر عاقلی بودم حالا باید شوهر کرده بودم و دو تا بچه هم پس می انداختم و بعد می نشستم و درباره خواهرشوهرهایم حرف میزدم یا مثل این دخترک های احمق که تا شوهر میکنند می آیند از شب اول صحبت میکنند بیایم تعریف کنم که چه بر من گذشته! سکوت همیشگی من برای مادرم نشانه ی اندوه و غم است.

گاه به گاه از کنارم رد میشود و میگوید مرده شور کیان و ببرن! من در حالیکه به دیوار روبرو خیره میشوم و سرم از روی کتاب یا لپ تاپ بلند میشود چشم هایم را می بندم و سعی میکنم خودم را کنترل کنم. راستش بعضی وقت ها فکر میکنم اصلا نمی توانم مادرم را تحمل کنم. بعد که بهش می گویم یک فکری بکند و خودش را مشغول کند هاج و واج نگاهم میکند. گاهی وقتها فکر میکنم او اصلا نمی تواند بفهمد من چه می گویم. اصلا درک نمیکند چه میگویم. وقتی حرف میزنم خیال میکنم توی عالم هپروت است و دارد برای من نقشه میکشد. همیشه انگار در عالم ماورا سیر میکند.

حالا من یک دختر عصبی هستم که هی به مادرم گیر میدهم و از اینکه تمام زندگی اش من هستم حالم بهم میخورد. یک روز هم آمدم به او گفتم که میخواهم بروم از این مملکت خراب شده. بروم امریکا. هنوز حرفم تمام نشده بود که گفت منم می آیم تو تک و تنها کجا میخواهی بروی. من سکوت کردم و چیزی نگفتم. هرچند که همان اول هم لاف زده بودم که میخواهم بروم. یعنی میخواهم بروم اما پول ندارم و اگر بخواهم بروم باید همه زندگیام را که با بدبختی به دست آوردم بفروشم و بروم که هرگز نمیخواهم چنین کاری بکنم. این چیزها مهم نیست. مهم این است که مادرم تحمل دوری مرا ندارد. تمام زندگی اش خلاصه شده در یک کلمه: «من!» و این بیشتر از همه چیز مرا عصبی میکند.

مادر من بیشتر ساعات شبانه روزش اینطوری میگذرد که بنشیند روی مبل و فکر کند! باور میکنید؟ او همیشه می نشیند و فکر میکند. امروز که طبق معمول او را در همین حالت همیشگی اش دیدم بی هوا گفتم: من همیشه فکر میکردم همه تقصیرا گردن پدرمه ولی چند وقتی میشه متوجه شدم توام به همون اندازه مقصری! مادرم همانطور که داشت قبلش به دیوار نگاه میکرد با همان حالت به من نگاه کرد. بعد انگار تازه این حرفم به مغزش رسیده باشد یکهو گفت: چی؟ من هیچ تقصیری ندارم!!

بعد بهش میگویم همین اطمینان تو یعنی جهل! بعد مادرم میگوید: تو نمیفهمی! و بحث تمام میشود همیشه با همین جمله بحث تمام میشود. یا با جمله خودت مادر بشی میفهمی!

بله مادر من چنین زنی است. و بعد که چرت و پرت گفت میگوید حواسم نبوده! من به او میگویم کلا در عالم ناخودآگاهش سیر میکند و تمام کارهایش از روی ناخودآگاه است اما او اصلا نمیفهمد من چه میگویم و بر و بر نگاهم میکند. بعد بهش میگویم: خب بشین کتابی مجله ای چیزی بخون جای اینکه فکر کنی. یا اصلا یه بافتنی چیزی بگیر بباف. برم واست از حسن آباد بخرم؟ مادرم میگوید نه. مثل همیشه. و میگوید حوصله این کارها را ندارد. تازگی ها هم یاد گرفته می آید یکی از کتاب های انرژی مثبتم را که در کتابخانه است را برمیدارد و میخواند. جالب اینجاست که این کتاب به درد نخور را من وقتی میخواندم که کنکور داشتم تا کمی انرژی بگیرم و کلا در حال و هوای هفده هجده سالگی به دردم میخورد. بعد مادرم هر روز این کتاب را الکی دستش میگیرد و تظاهر میکند که دارد میخواند اما این کتاب هیچ تاثیری رویش نمیگذارد چون او دیگر استخوان هایش محکم شده و قابل تغییر نیست. بارها شده در مورد یه مساله به او راه صحیح فکری را نشان دادم و همان موقع تایید کرده اما فردا دوباره همان آش و همان کاسه شده و باز هم درگیر چیزهای مزخرف شده.

مادر من همیشه بی فکر حرف میزند و بی فکر عمل میکند و وقتی به او میگویم اول فکر کن بعد حرف بزن جوری نگاهم میکند که فکر میکنم دارم با یک بچه پنج ساله حرف میزنم. وقتی دارم کتاب میخوانم یا چیزی مینویسم یا دارد صدایم میزند یا ناغافل می آید توی اتاقم. من عصبی بهش میگویم خب بابا برو خودتو یه جوری سرگرم کن. برو باشگاه. برو ورزش کن برو پارک. یعنی چیزی نیست که تو دوست داشته باشی انجام بدی جز اینکه بشینی رو مبل فکر کنی یا با من حرف بزنی؟ تو واقعا چطوری دانشگاه رفتی چطور زن تحصیل کرده ای هستی که سی سال شاغل بوده؟؟

اینها را میگویم و از اینکه سر رشته افکارم را پاره کرده کلافه میشوم عصبی میشوم مثل سگ میشوم و مطمئن میشوم هرگز نمیتوانم آدم هایی مثل او را تحمل کنم و انگار قرار است از محتوای به درد نخور افکار اینگونه آدمها تا ابد حرص بخورم.

گتسبی بزرگ...

ما را در سایت گتسبی بزرگ دنبال می‌کنید

برچسب: محتوا,محتوای,محتوای مجرمانه,محتوا به انگلیسی,محتوا چیست,محتوای کتاب آیات شیطانی,محتوای الکترونیکی,محتوای الکترونیکی دروس ابتدایی,محتوای آموزشی,محتوای الکترونیکی چیست؟, نویسنده: بازدید: 44 تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 7:43

صفحه بندی