آوا

خرید بک لینک

بدین ترتیب ساشا از چشم من افتاد. وقتی امروز توی کافه با یک دسته گل آمد نشست و بعد هم یک چیزی که توی کادو پیچیده بود گذاشت جلویم. من هاج و واج داشتم به گل های رز قرمزی که گذاشته بود توی دستهایم نگاه میکردم. البته زیاد هم هاج و واج نبودم. یعنی انتظارش را داشتم. بیشتر عصبی شدم تا اینکه عشوه بیایم و گونه هایم سرخ شود و خجالت بکشم. میخواستم استفراغ کنم. بعد صدایم کرد و من همانطور که داشتم نگاهش میکردم کلماتش را توی گوش هایم حلاجی میکردم. من..تو .. را ... دوست...تو....دختر رویاها...

زیاد به حرف هایش دقت نمیکردم. فقط یک سری آواهایی از دهانش بیرون می آمد با چشم هایی که برق میزد و لب هایی که میخندید و اه. لعنتی. مردها همیشه وقتی عاشق میشوند خوشحال میشوند و او داشت از خوشحالی بال در می آورد. من داشتم حرص میخوردم و آرام گل ها را گذاشتم روی میز و همانطور به حرف هایش که تمامی نداشت گوش میکردم. او در تمام این مدت مرا دوست داشته و من. آه خدایا. و من. من در تمام این مدت او را توی دلم دوست داشتم بدون اینکه بهش چیزی بگویم. من خوشحال بودم که یک نفر پیدا شده که باعث شده من از دوست داشتن کیان دست بکشم و دوست داشتم تا ابد همانجا توی دلم دوستش داشته باشم بدون اینکه بداند و بدون اینکه رابطه ای شروع شود و بعد بروم به زندگی ام برسم. اما این مرد لعنتی داشت همه چیز را خراب میکرد. نشسته بود روبرویم و داشت از عشقی میگفت که معشوقه اش من بودم. دهانم تلخ شده بود و دندان هایم را با حرص روی هم فشار میدادم. آن لعنتی مرا دوست داشت و به محض اینکه این را گفت از چشم هایم افتاد.

من سر تکان میدادم و او خیال میکرد از اینکه دوستم دارد خوشحالم و از خوشحالی زبانم بنده آمده. اما سکوتم از نفرت بود. من از او متنفر شده بودم. چون داشت عشقم را می دزدید. دلم میخواست همانجا وسط کافه بروم روی میز و داد بزنم و بگویم: «آی آدم های لعنتی می شود در من گیر نکنید؟ میشود مرا رها کنید و بروید دور و دور و دور؟ من یک یاغی ام که دلم میخواهد همه از من دور باشند و در من گیر نکنند. آن وقت همیشه مرا خواهند داشت. مثل ایرج. ساقی زهرماری که هیچوقت در من گیر نکرد و مرا آزاد گذاشته. اما وقتی بیایید و مرا دوست بدارید و در من گیر کنید من توی یک قفس زندانی میشوم. آن وقت بدبختی ها شروع میشود. آن وقت تمام درها بسته میشود. دوست داشتن آدمها برای من مثل یک قفس است. یک قفس که مدام میخواهند با من حرف بزنند مرا ببینند بعد مرا چک کنند کنترل کنند که کجایی چه میکنی چرا دیر جواب میدهی. اگر حالم بد باشد باید جواب بدهم اگر حوصله نداشته باشم نگرانم میشوند. آه مرده شورتان را ببرد با این دوست داشتنتان. من نمیخواهم مرا اینگونه دوست بدارید. مرا رها کنید. من در رهایی همه را دوست دارم.»

توی همین فکرها بودم که ساشا گفت: «هوم؟» من مات و مبهوت گفتم: «چی گفتی؟» ساشا اخم کرد و گفت: «یعنی نشنیدی چی گفتم؟ پرسیدم نمیخوای کادوتو باز کنی؟ با عشق خریدما.»

من همانطور داشتم نگاهش میکردم. خیره شده بودم به چشم های دوست داشتنی و غمگینش و به عشقی که یکباره از دلم پرکشیده بود فکر میکردم و سعی کردم تا جایی که میتوانم توی چشم هایش غرق شوم. سرتکان دادم که یعنی بازش میکنم. میدانستم امروز آخرین باری است که او را می بینم.

گتسبی بزرگ...

ما را در سایت گتسبی بزرگ دنبال می‌کنید

برچسب: آوای انتظار همراه اول,آواتار,آوانگارد,آوا دانلود,آواتک,آوات بوکانی,آوای باران,آوا,آواژنگ,آواز قو, نویسنده: بازدید: 41 تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 7:43

صفحه بندی