وقتی در زندگی، کسانی را میبینی که با هم از یک نقطه شروع کردید و نصفِ استعدادهای تو را دارند اما با حمایت خانواده و چرب زبانی یا پارتی و رابطه به جای امنی در زندگی رسیده اند درست شبیه حالی می شوید که حال الان من است!
این جمله ی قصار را داشته باشید تا برویم پی کار خودمان.
داشتم در اینستاگرام عکس های یکی از دوستان خوب و صمیمی و قدیمی ام را نگاه میکردم. سحر، دختری بود که چندین سال قبل در تحریریه با هم دوست شده بودیم و همکار بودیم. اما بعد از قطع همکاری با آن نشریه ی کوفتی دیگر هیچ خبری از بچه های آنجا و اندک دوستانم نداشتم تا اینکه دیشب نشستم و چند ساعت به نگاه کردن عکس های سحر و تلف کردن وقتم و بیهوده زیستن مشغول شدم.
سحر یک دنیای رنگی داشت یک دنیای رنگارنگ. یکی در میان عکس های دو نفره ی خودش و پدرش را گذاشته بود. عکس کافه های رنگارنگ، خوردنی های رنگارنگ، دوستانِ رنگارنگ. در تحریریه مانده بود و استخدام شده بود. هنوز سرش به تاتر گرم بود و پادوی هنرمندان بزرگ بود و هنوز در رسانه ی دیداری و شنیداری حضور پررنگ داشت. با دوستانش به سفرهای مختلف میرفت و در کویر و دریا و هر خراب شده ی دیگری سلفی های خوشحال و خندان می انداخت.
بعد از اینکه تمام دویست تا عکسش را رصد کردم به آخرین برخوردی که با او داشتم فکر کردم. آخرین بار بهم گفته بود: «آتی قرار بود هروقت از شمال اومدی بیای پیشم!» من کجا بودم؟ من توی خانه ام نشسته بودم و به دروغ بهش گفته بودم رفته ام شمال. من همیشه به هزار و یک بهانه از او دوری میکردم. حوصله اش را نداشتم. همش میخواست بچه ها را جمع کند و برویم یه وری! همش میخواست بشینیم و حرف بزنیم. نه اینکه دختر بدی باشد نه. او بهترین دختری است که آدم می تواند با او دوست شود. اما من حوصله اش را ندارم. تمام آدم هایی را که میشناسم به همین خاطر از دست دادم: حوصله شان را ندارم!
بعد به این فکر کردم چرا زندگی من انقدر با اینها متفاوت است؟ چرا زندگی من هیچوقت انقدر رنگارنگ نبوده؟ چرا من هیچوقت پدری نداشتم که بهم بگوید به من افتخار میکند؟ چرا من هیچوقت خانواده ی شاد و سرشار از عشقی نداشتم؟ چرا من هیچوقت پدری نداشتم که با او عکس سلفی در حال ماچ و موچ بیندازم؟ چرا دور و بر من دوستان شاد و خوشحال و خندان نیستند؟ چرا دورهمی های دوستانه مرا خوشحال نمیکند؟ چرا حتی اینستاگرام ندارم و سلفی انداختن های خوشحال برایم مزخرف است؟ چرا من انقدر بیچاره و بی کس و درمانده ام...
حس مزخرف و اعصاب خرد کنی داشتم. بعد مدام صدایی درونم میگفت نکند اینها دارند واقعا زندگی میکنند و تو داری گه میزنی به زندگیت؟ نکند زندگی درستش همین است؟ که دوستانت را جمع کنی و بروید یه وری! که هرشب جمع شویم و بخندیم و کر کر کنیم؟ به چی باید خندید؟ به چی واقعا؟ نکند درستش همین است که مثل سحر و دوستانش همدیگر را عشق جان صدا کنیم؟ و دخترهایی دورم باشند که قربانم بروند و من برایشان بمیرم؟ این اداها چرا برای من نیست؟ چرا نمی توانم مثل سحر پادوی هنرمندان بزرگ در تاتر باشم و از این کار لذت ببرم؟ چرا نمی توانم مثل سحر بیهوده سگدو بزنم و هربار ذوق کنم از دیدن اسمم در نشریه؟ نکند درستش همین است که کتابخانه ام صورتی باشد و دور و برم شلوغ؟ چرا این چیزها مرا اغنا نمی کند؟ چرا دوستان کمی دارم که همانها هم اخلاق گهم را تحمل میکنند و این منم که همیشه برای بیرون رفتن و دورهمی بهانه میاورم و ده تا در میان جواب تلفن ها و مسیج ها را میدهم؟ چرا من مثل سحر برای کله گنده ها شیرین زبانی نمیکنم تا مرا جا بدهند توی برنامه ها و تاترهایشان؟ چرا من مثل دخترهای دیگر نمیتوانم دو ساعت تلفنی حرف بزنم؟ چرا دنیای من انقدر ساکت است؟ نکند زندگی همین است که اینها دارند و من یک گاوم که اشتباهی وارد دنیای آدمها شدم؟
واقعا من چه مرگم است؟ چرا در من یک خلا کوقتی یک کثافتِ درون هست که با این چیزها راضی نمیشود؟
سرم را توی دست هایم گرفتم و قوز کردم روی مبل و با چشم های قرمز به تلویزیونی نگاه کردم که تصویر داشت اما صدا نداشت.
گتسبی بزرگ...ما را در سایت گتسبی بزرگ دنبال میکنید
برچسب: mutemath,mute,mute point,mutex,mute swan,mutemath tour,muted,muted colors,mute definition,mutex lock, نویسنده: بازدید: 36